تبليغاتX
... جوجو پرطلای آجی


... جوجو پرطلای آجی

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت اما ای کاش می توانست سرنوشت را از سرنوشت

 

سلام بنا به دلایلی دیگه تصمیم گرفتم غم و اندوه و نمی دونم چی چی و اینا رو از وبلاگم بل کل پاک

کنم و خوشبختانه این تصمیم عاقلانه هم مصادف شد و سالروز تولد وبلاگم .

و حالا گفتم خوب حالا دیگه خیلی خوبه پس چی کار کنم ... حالا دیگه خوشبختانه دیگه ماه محرم و

 صفر هم تموم شده و راحت میشه جشن گرفت .

 

جشن تفلد ۴ سالگی وبلاگ گلم که هیچ وقت منو تنها نذاشت رو همین جا بهش تبریک می گم

و یه جشن مفصل براش گرفتم .

 

بچه ها بفرمایید کیک :

 

 

 

تفلد تفلد تفلدت مبالک همدم تنهایی هام

 

بچه ها یه خواهشی که از همه دارم بدون کادو نیاید اون به خاطر این مناسب مهم که    

سالی یک باره

 

چــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـهار سالـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـگیت مبارک لایف عزیزم

 

Life 4 You

 

خوب حالا بریم سراغ ...

 

خانوما حجابتون رو رعایت کنید ارشاد نیاد گیر بده بهمون

 

خوب در آخر هم از همه دوستانی که کادو آوردن ممنونیم

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:55 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

سلام ...

خیلی وقته که دیگه از همه چی بدم می یاد از خودم از زندگیم از همه چیزم ...

هر روز دعا می کنم کاش زود تر خدا منو هم ببره پیش خودش ...

ولی حیف خدا دعام رو مستجاب نمی کنه ...

مدت ها که چه عرض کنم الان سالهاست که دیگه از روی ناچاری لبخند می زنم ...

دیگه خسته شدم ... خیلی خستم ... ولی مجبورم به ادامه زندگی ...

و اما یه چند تا حرف دیگه هم دارم ...

خواهر های گلم می دونم به همتون بدی کردم در حق همه نامردی کردم اللخصوص :

محیا / مهسا / شیما / ستاره

 

 

پ. ن ۱ : من آن روز رها خواهم شد که دیگر هیچ کسی نباشم جز خودم ...

پ. ن ۲ : وقتي آينده اي نداري مثل اينه که خونه تو رو آب بسازي... ما ياد گرفتيم فقط

شناگرهاي خوبي باشيم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:12 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه 

خانه ام کو ؟

خانه ات کو ؟

آن دل ویرانه ات کو ؟

فصل خوب سادگی کو ؟

یادت آید روز دیرین ؟

پس چه دیگر کجا رفت ؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو

 آرزو هست ؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزو ها رفته بر باد ...

باز باران ، باز باران می خورد بر بام خانه بی ترانه

بی بهانه ، شایدم گم کرده خانه ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 18:46 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

این آپ رو فقط به خاطر خواهرم شیما جون پاک کردم

و برگشتنم هم فقط به خاطر آجی شیماست ....

نفطه از سر خط ....  

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:45 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

چه تلخ شده در این دنیا زندگی کردن ...

چه قدر بد شدن آدم های این دنیا ...

همه با هم بد شدن ...

نمی دونم زمونه اینجوری شده یا آدما خیلی بد شدن ...

شایدم من بد شدم توی زمونه ...

نمی دونم چی بگم دیگه حرفی ندارم با این زمونه ...  

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:39 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

بچه ها هر چند دیگه کسی نمی یاد ولی محض اطلاع دوستانی که می یان اینو نوشتم ....

دیگه برای هیچ آپی کسی رو نمی تونم خبر کنم تا اطلاع ثانوی . و همچنین دیگه هیچی در مورد

خودم و زندگیم اینجا نمی نویسم ... فقط آخرین چیزی که می گم فقط اینو بدونید ... جوجو و

زندگیش شدن مثل وبلاگش سیاه ... شما ها همتون پدر دارید مادر دارید خواهر و برادر دارید ولی

من پدرم مرد ... مادر ندارم خواهر و برادر هم ندارم . مادری که آرزو کنه الهی محمد و زنش از هم جدا

بشن این مادره !!! نه این مادر میشه !!! مادری که بچش بگه می خوام برم مسافرت بعد به دختراش

 بگه من از قصد می خوام باهاش برم تا همه چیز خراب بشه تا نتونه بره مادری که راه بره به عروسش

توهین کنه مادری که بگه .... تف به وجود من ....

این آخرین پستی بود که از خودم نوشتم .... ( خدا نگهدار پست های درد دل )

 

پ ن : خواهش می کنم کسی نیاد بگه فلان کن بهمان کن گوشم از این حرفا پره دیگه من خودم رو با

این زندگی وفق دادم الا سالهاست از بچگی تا الان این زندگی من ....

 

پ ن ۲ : بچه ها کی گفته من می خوام برم نه من گفتم دیگه پستی که از خودم باشه نمی

نویسم نگفتم که می خوام برم . حالا حالا ها در خدمت هستیم .... اگه می خواستم برم سال

ها پیش این کار رو میکردم ... من با این وبلاگم روزگار های سخت تر از این رو پشت سر

گذاشتیم ....  

 


 

تاریکی همه جا رو فرا گرفته ...

ماه رفته و ستاره ها بی نورند ....

صبح می شه ولی آسمون رنگ غم داره ...

خورشید خانم دیگه بی نور شده ...

آسمون به جای این که آبی باشه شده بی رنگ ...

دل آدما همه سیاه شده ...

دیگه جایی ندارم تو این زمونه ...

کاش می شد منم برم از این زمونه ...

کاش می شد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:16 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

سکوتی مبهم و تلخ ...

تاریکی مطلق ...

هوایی سرد ...

صدایی لرزان ...

زندگی پر پیچ و خم ...

نقطه چین ...


پ ن : درگذشت مامان بزرگ خواهرم محیا رو هم تسلیت عرض میکنم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:49 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

چه روزگار بدی است همه چیز تیره و تار است

چشمانم همه چیز را سیاه می بیند

چه صدای غمگینی می آید صدای آه و ناله و زاری

چه قدر این دنیا بد است

کاش به این دنیا نمی آمدم

ولی سرنوشت مرا خواسته

پس باید سوخت ...

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:50 توسط جوجو پرطلا ...| |

قرار شده بود کم کم غم و غصه رو بزارم کنار بابت اینکه خدا با من لج نیست و این حرفا ... قبول من اشتباه می کردم حق با شما بود بچه ها ... ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم این زندگی رو باشه می دونم الان میخواید بگید صبور باش استوار باش اله و بله و فلان و ....

اگه به جای من بودید که سالها سرکوفت می خوردید تو خونه اگه به جای من بودید که تو خونه از کوچیکی تهمت دزدی بهتون می زدن اگه به جای من بودید که خانوادتون از خونه شما رو می انداختن بیرون اگه به جای من بودید که کسی شما رو قبول نداشت اگه به جای من بودید که کسی رو نداشتید که باورتون کنه و اگه به این باور رسیده بودید که دیگه دنیا به شما پشت کرده چی کار می کردید ؟!!!

دیگه حال ندارم که حتی جمله ای بنویسم ... نمی دونم چی بگم دیگه تمام این اگر هایی که گفتم هر کدومش برا خودش داستانی داره من هر داستان رو سرتیترش رو نوشتم ... وقتی کوچیک بودم خانواده من به من هیچ توجهی نکردن من همیشه کوچیک که بودم می گفتم من به پول نیاز ندارم من محبت می خوام دوست دارم خانوادم  باهام مهربون باشن نه اینکه پول بهم بدن و نذارن دست خالی باشم و بمونم ... الان دیگه چه فایده !!! دیگه مثل یه زغال شدم که خاموش شده و دورش رو فقط خاکستر هایی پوشوندن که اونم اگه فوتش کنی همش رو باد می بره ...

بچه ها دیگه نصیحت از سر من گذشته باید بیاید تو خونه ما مثل یه روح بمونید و ببینید بعد قضاوت کنید ... خواهر تنی و برادر تنی نداشتم همیشه غصه داشتن یه خواهر و برادر که پیشم باشه رو خوردم ... زندگی شد جهنم من نمی تونم سرخوش باشم بگم دنیا دو روزه بی خیال غصه من هیچ وقت نمی تونم این کار رو کنم چون یه قلب دارم که تیکه تیکه شده و دیگه هیچ جوری نمیشه به هم چسبوندش ... دیگه نا شکری نمی کنم نه دیگه ناشکری فایده نداره ... خدایا شکرت ... ممنون ...

ای دنیا دیگه سیر شدم ازت ... دیدید وقتی یه ظرف رو پر از چیزی می کنی مثلا پر از آب می کنی ظرف و دیگه سر می یاد ولی هنوز میشه آب ریخت توش در صورتی که اون پر شده و از این ور اون ورش میریزه ... منم شدم مثل این ظرف که از همه چی سیر شدم ...

آهیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می کشم از تمام وجودم ... زندگی زیباست واسه بعضی ها واسهه بعضی ها هم زیبا نیست ... نا امید نیستم تورو خدا نیاید بگید امید داشته باش به خدا ، توکلت به خدا باشه ... تو این دنیا که فقط همون دوران بچگی اونم چون چیزی حالیمون نبود بهمون خوش گذشت .... ای دنیا خیلی پستی ...

پ ن : تورو خدا نگید ندا ... از همه چی سیر شدم من که گفتم  ، هیچکی برام خیر نداره ...

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 11:56 توسط جوجو پرطلا ...| |

 

سلام ... بچه ها باز اومدم با غم و غصه اومدم .... انگاری قرار نیست زندگی ما آروم بگیره از وقتی که

 یادم میاد غصه دار بودم و شادی ندارم تا به همین امروز ... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... همه بدبختی

دارن ولی حداقل یه روز شادی هم دارن ولی من چی الان سالهاست که شاد نیستم شادی تو زندگیم

نمی یاد فقط میره ... کلاس اول دبستان مادر بزرگم  رو از دست دادم سال ۸۳ پدربزرگم سال ۸۴ تو

تصادف عمه ، عمو ، دختر عمو ، مادر بزرگم رو از دست دادم سال ۸۶ خالم رو سال ۸۸ پدرم رو امسال

هم که جمعه ۱۹/۰۵/۱۳۹۰ داییم رو در عین ناباوری از دست دادم آخ خدا چرا من هرکی رو دوست دارم

زود ازم میگیریش ها ؟!!! بابا سوختم بس کن یا نه می خوای همه رو ازم بگیری من غصه نخورم یه کاری

کن منم بکش تا دیگه این روز ها رو نبینم بابا دیگه دیوونه شدم همه رفتن و من هنوز زندم ... موندم چی

کار کنم ها خدا موندم تا همه رو ازم بگیری و من بمونم غصه بخورم ، بسوزم و بسازم ... همه رفتن

چرااااا چرا داری اذییت می کنی ؟!!!!!!!!!!!!!

دایی بزرگم هم رفت ۲ تا دایی داشتم یکی دیگه بیشتر برام نمونده ... اون روز خیری که منم بمیرم کی

باشه راحت بشم ... از این زندگی . به خدا دیگه خسته شدم زندگیم که زندگی نیست جهنم ...

 

شما قضاوت کنید !!!

ما ۷ روز بود که عقد کرده بودیم که بابام تو سن ۴۹ سالگی سکته کرد و رفت ...

زندگیم خراب شد بعد از اون همه چیز از هم پاشیده شد ...

 

بگید چی کار کنم !!!

به خدا قسم دیگه بریدم این بدبیاری های من اینجوری تو سرنوشتم نوشته شده که بدبختی از روز به

 دنیا اومدن الی ... ( پایان نداره ) خدا چه گیری دادی به من نمی دونم دیگه باید چی کار کنم نمی دونم

به خدا دیگه از پا در اومدم یه ثانیه اگه لبخند حتی یه لبخند بزنم زندگیم بعدش نابود میشه چه برسه

بخوام خوشحال باشم خوشحالیم رو که دیدید اومدیم عقد کردیم بعد از ۷ روز بابام فوت کرد ... پس دیگه

به خودم قول دادم که شاد نباشم ... تا روزی که احساس کنم خدا دیگه باهام لج نیست ... التماس دعا

تو این روز های عزیز ...

 

پ ن ۱ : شرمنده همه هستم که نتونستم بیام پیشتون حالم بهتر بشه حتماً می یام ...

 پ ن ۲ : نیازمنــــــــــدی فـــــــــــــــــوری : به یک دلیل خوب برای زندگی نیازمندیم!!

پ ن ۳ : باز هم تو صف انتظار مرگ اسم من رو نخوندن منو گذاشتن نفر آخر که دیگه

 اسمم رو نخونن دق کنم ... می خوان بزارن ببینم همه از پیشم می رن بعد منو ببرن 

پ ن ۴ : بچه ها برا خواهرم محیا دعا کنید ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 20:57 توسط جوجو پرطلا ...| |


Design By : Night Skin